سلطهزدايي و كنش نخبگان/بهزاد خوشحالی
سلطه پديدهاي نو يا تازه نيست و به كهنترينسدههايتاريخمدون بازميگردد . امپراتوريهاي بزرگ ، تاريخ انساني را از درون امپراتوري رم و امپراتوري چين گرفته تا امپراتوريهاي جديدي كه در آسيا ، آفريقا و قارهي آمريكا به وجود آمدند ، تحت سلطهي خود داشتهاند اما تفاوتي اساسي ميان امپراتوريهاي مدرن و قديم موجود است . امپراتوريهاي قديمي تقريباً همگي به وسيلهي نيروهاي قدرتمند خارجي نظير بربرها و يا امپراتوريهاي رقيب نابود و مضمحل شدند اما تنها در امپراتوريهاي جديد است كه جنبش عمومي استعمارزدايي از درون آنها جوشيده و به طرز موفقيتآميزي ، از جانب كشورهاي استعمارزده آغاز و به هدف رسيده است . بدون شك امپراتوريهاي قديمي شاهد برخي شورشها در كشورهاي تحت استعمار خود بودهاند اما اين شورشها تقريباً همگي سركوب شدهاند و هرگز موجب استقلالي كه اين كشورها اخيراً به آن دست يافتند نگرديد . در اين زمينه ميتوان گفت مستعمرات آمريكايي انگلستان ،نخستين جوامعي بودند كه در سدهي هجدهم به استعمارزدايي دست زده ملت جديد و مستقلي به وجود آوردند . در سدهي نوزدهم مستعمرات آمريكايي اسپانيا ، يك به يك به استقلال سياسي دست يافتند و بالاخره در قرن بيستم ، نوبت كشورهاي آفريقايي و آسيايي بوده است كه خود را از يوغ استعمار نجات دهند . اكنون نيز در سدهي بيست و يكم ، استعمارزدايي از اشكال نوين استعمار به شيوهاي ديگر ملتها را در برابر سلطه قرار داده است .
استعمارزدايي ، تعريف
سلطهزدايي را ميتوان تحت جنبهاي دوگانه مورد ملاحظه قرار داد . نخست آنكه همچنانكه از عنوانش مشهود است سلطهزدايي ، جريان و حركتي تاريخي است كه عبارت از مجموعه اقدامات و جنبشهايي است كه يك جامعهي استعمارزده به منظور قطع وابستگي خود انجام ميدهد . دوم آنكه سلطهزدايي ، حداقل در بسياري از موارد ، حاصل كنش ملتي جوان و ظهور جامعهي مستقل جديد با ويژهگيهاي خاص است . اين نوع جامعه را با عنوان جامعهي » فرا استعماري « مشخص مينمايند .
سلطهزدايي ، فرآيند
نظام سلطه در عين حال ، هم به عنوان نظامي بسته و ايستا و هم به عنوان نظامي بالقوه پويا پديدار ميشود . آنچه كه بدان خصوصيتي بسته ميدهد ، وجود جامعهي سنتي يا كم توسعهاي است كه تحت سلطهي جامعهي بيگانگان قدرتمندتر و پيشرفتهتري قرار گرفته است . اين تسلط هرگونه امكان دگرگوني را سد گرده و نابود ميسازد ، از تشكيل سرمايهي ملي ممانعت به عمل ميآورد ، نيروي كار را تنها به يك بخش و يا چند بخش توليدي محدود ميكند و آن را در پايينترين سطح از تخصص و پرسنل نگاه ميدارد . اين تسلط همچنين سبب تضعيف ابتكار ، خطرجويي و اعتماد به نفس شده و بر همين اساس است كه ميتوان از دور باطل در جامعهي استعمارزده سخن گفت .
نظام استعماري معاصر ، در جوامع سنتي ، چنان آشفتگيها ، گسستگيها و محروميتهاي عميقي به وجود آورد كه نظاير آن هرگز در گذشته ديده نشده است . در حقيقت تضاد بين جامعهي سنتي و پديدههاي نويني كه استعمارگران همراه خود آوردهاند ، هرگز بدين حد كه در جوامع امروزي مشاهده ميشود وسيع نبوده است . آهنگ دگرگونيهاي ايجاد شده نيز اينچنين سريع و ناگهاني نبوده است . طبيعي است كه وجود عدم تعادل عميق و بارز به نوبهي خود ، عكسالعملهاي فردي و جمعي بارزتر ، افراطيتر و خشونتآميزتري را به دنبال دارد .
كنش نخبگان
اگرچه هر نظام سلطه خود در جامعهي تحت تسلط بذرهاي دگرگوني را ميكارد و عواملي چون فراهم آوردن تمهيدات مانند ورود وسايل جديد حمل ونقل و ارتباطات ، صنايع الكترونيك ، تغيير الگوي رفتار اقتصادي ، پول ، اعتبار و خدمات عمومي شرايط لازم را براي خيز اقتصادي ( مصداق روستويي آن ) ايجاد ميكند يا عدم تعادل ايجاد شده از سوي يك سيستم استعماري ، ضمن بالا بردن هزينههاي نگهداري و ثبات نظام استعمارگر - استعمارزده و تحميل شرايط مصنوعي براي مدت طولاني آسان مينمايد و سرانجام به افزايش خواستهها و تميلات مردم منجر و خصومت آنها را دامن ميزند . آنچه روند ضد سلطه را به حركت درآورده بدان جهت ميدهد كنش نخبگاني است كه بر بخش كم و بيش مهمي از جمعيت تكيه دارند . اين نخبگان معمولاً گروهي از مردم جامعهي تحت تسلط را تشكيل ميدهند كه در نظر استعمارگران ، گروه پيشرو يا مترقي تلقي ميگردند . افراد اين گروه از قشرهايي نظير روشنفكران و يا حداقل كساني كه تحصيلات عالي دارند ، پرسنل ادارات دولتي ، دانشجويان ، مشاغل آزاد و گاهي نيز از بين روساي سنتي تشكيل ميشوند . بنابراين برخلاف انتظار ، عناصر اصلي نخبگاني كه رهبري نهضتهاي ضد استعماري را بر عهده دارند از گروهها و دستهجاتي هستند كه از نظام سلطه بهرهمند شد ، و گروه سلطه نيز متكي به پشتيباني آنها بودهاند .
نخبگاني كه در جهت تسلط زدايي پيشنهاد طرح ميكنند ، معمولاً در ابتدا تنها مورد حمايت اقليت كوچكي از جمعيت قرارميگيرند به اين معنا كه آنها در دههي اول با بيتفاوتي ، عدم استقبال ، منفيگرايي و نيز غالباً با عكسالعمل ناشي از ترس و يابا مخالفت صريح روبرو ميشوند . افزون بر اين ، نخبگان ، با گروه نخبگان محافظهكاري كه ترس از دست دادن امتيازات خود را ضمن دگرگوني دارند در تضاد قرار ميگيرند . گروه اخيرمخالفت ومحافظهكاري خود را گاهي نيز چنين توجيه مينمايند كه ماجراهاي ناشي از دگرگوني بيشتر منجر به خطرات ميگردد تا تحقق اهداف واقعي .
نخبگان ضدسلطه غالباً در اطراف يك يا چند رهبر واجد ويژهگيهاي خاص گرد ميآيند و اينكه سلطهزدايي خود موجب ظهور تعداد زيادي از اين نوع شخصيتها ميشود خود مسالهي قابل توجهي است . مثالهاي فراواني در اين مورد ميتوان ارائه نمود .
در انقلاب آمريكا ، شخصيت » واشنگتن « به عنوان يك شخصيت تقريباً افسانهاي تلقي ميشود كه اين تصور حتي تا زمان ما نيز بر اذهان مردم آن كشور حاكم است . مثال ديگر را ميتوان در مورد » غنا « ارائه كرد ، » ژان زيگلر « مينويسد : جنبش انقلابي » غنا « كه كاملاً تحت تاثير » نكرومه « قرار داشت در نهايت به صورت يك جنبش مقدس شبه مذهبي درآمد و بالاخره وي را به نوعي مقام قدوسيت نايل ساخت . جنبشهاي استقلالطلبانه يا ضداستعماري ديگري نيز داراي چنين رهبراني بودند از قبيل بوليوار در آمريكاي لاتين ، گاندي در هند ، بورقيبه در تونس ، سوكارنو در اندونزي ، فيدل كاسترو و چهگوارا در كوبا و... .
از ديگر وظايف مهم نخبگان ، خلق و اشاعهي تصويري از مفهوم » استقلال « يا به عبارتي ديگر نوعي ايدئولوژي است كه انگيزههاي نيل به استقلال را با نشان دادن راهها و با پيشبيني آينده ، عقلايي جلوه ميدهد . روند سلطهزدايي بدون فراهم آوردن موجبات آن چيزي كه » مكللند« ، آن را » تغيير ايدئولوژيكي « ناميده اينكه بنا به قول » شومبارت دونوو» داراي « تصويري راهنما باشد نميتواند تحقق يابد . اين روند در واقع از نوع روند انقلابي است كه فروپاشي كامل ساخت استعماري را اعلام نموده و انرژيهاي فردي و جمعي قابل ملاحظهاي را به كارميگيرد . بنابراين ، چنين روندي نميتواند تحقق يابد مگر آنكه الهامات عميق ، اميال و حتي آرزوها ، حداقل در نوع بيان ظاهراً هماهنگ معرفي و ابراز گردند .
همچنين روند سلطهزدايي ، با توسل به ايدئولوژي و از وراي آن ، خصوصاً از جانب نخبگان ، قابليت و قدرت بسيج مييابد . اين مفهوم عبارت از منابع مالي ، تكنيكي ، علمي ، انساني و يا ساير منابعي است كه براي كنش جمعي در اختيار و تحت كنترل حاكميت يا قدرت قابل قبولي قرار گرفته باشد . در روند سلطهزدايي، بسيج ، مستلزم نوعي تغيير و دگرگوني در تابعيت است بدين ترتيب كه سلطهگر ، اقتدار يا اتوريتهي واقعي خود را نسبت به كنترل بعضي از منابعي كه تحت اختيار اتوريتهي غيررسمي متشكل از نخبگان و روساي جنبش ضد سلطه درآمده است از دست ميدهد اما در عين حال ، جنبش سلطهزدايي به تدارك منابع و امكانات دست نخوردهي موجود نيز مبادرت مينمايد .
نتيجه : سلطهزدايي مسالهاي انساني است كه گاهي به نظر ميرسد نميتوان آن را در قالب اصطلاحات زبان علمي محصور نمود . بايد اضافه كنيم آنچه كه مربوط به اين تحليل است آن است كه پيچيدگي موضوع تنها در ارتباط با واقعيت عين آن نيست بلكه در ارتباط با اين واقعيت نيز هست كه اين موضوع درجهي بالايي از احساس و هيجانپذيري را نيز دربر دارد . تنها اميد داريم اين موضوع را به گونهاي در عين حال ، هم انساني و هم تا اندازهاي علمي بيان كرده باشيم .
برداشت و تلخيص : تغييرات اجتماعي ،
گي روشه ، ترجمهي دكتر منصور وثوقي ، 1381
بهزاد خوشحالی.هفته نامه ی کرفتو.مردادماه۱۳۸۶
پیش از آنکه انسان به خود اجازه ی محکوم کردن دیگران را بدهد باید مدتی را وقف سنجش صلاحیت خود کندbkhoshhali@yahoo.com